تبليغاتX
برگه
و برگه دان!!
نه٬دیگه از بی کامپیوتری نیست...

دیگه از سکوتیه که باید باشه...

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 20:43  توسط زهره  | 

- کلی حس داشتم و دارم واسه نوشتن! امّا کو کامپیوتر؟؟!!  :((

- ای همه ی اونایی که بهِم سر میزنین٬ دَمِتون گرم :)

- زنده باشین.

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 14:53  توسط زهره  | 

زنده ام!!!!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 8:4  توسط زهره  | 

هزار پرنده

مثل تو عاشق                 

گذشتن از شب

 به نیّت روز

رفتن و رفتن

...

..

.

چرا  ؟؟!! یه روز کامله که رو زبونم میچرخه!!

با این همه مخشولیات ذهنی این از کجا پیداش شد٬ اَلّلهُ اَعلَم !! 

 

     

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 0:11  توسط زهره  | 

هیچ چی
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 17:13  توسط زهره  | 

اعصابم خورده! میدونی چیزی که الآن  به فکرم میرسه چیه؟ جمع شدن دو تا غرور یه جا٬ بعد شکستن یکی اش ٬ بعد همونی که غرورشو شکونده اَنگِ دورویی هم بهش بخوره ...اینا همه هم نتیجه اش میدونی چیه؟ بازم سکوت بازم بغض بازم انتظار
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 0:5  توسط زهره  | 

از چهارشنبه تا بحال منقلبم.بزرگ شده ام.اگر آن بار از روی یک ادّعای بچگانه گفتم بزرگ شده ام٬ این بار یک حس درونی واقعی است. نه حالم خوب است نه بد..  (ادامه دارد!)

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 11:50  توسط زهره  | 

احساس می کنم مث آدمی که از رویش کامیون رد شده لِه ام!

.

.

.

امروز مبارک:)

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 9:3  توسط زهره  | 

دلم میخواهد غصه هایم را ساکت کنم..

چقدر گریه و زاری می کنند..

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 9:2  توسط زهره  | 

هیس!

دارم برای غصه هایم لالایی می خوانم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 8:58  توسط زهره  |